سازش
:
اگر منظور حسين جنگ در راه خواستههاي دنيايي بود، من نميفهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنين حكم ميكند كه او فقط به خاطر اسلام فداكاري خويش را انجام داد.
(چارلز دیکنز)
:
:
:
گیرم در آسمان شما هم ستاره نیست
تا زنده ایم روضه بگیریم چاره نیست
اصرار میکند که برادر نرو... بمان
هی چنگ می زند به لباسی که پاره نیست
باید پدر شوی و بفهمی که هیچ چیز
مانند بی قراری یک شیر خواره نیست
گیرم که عمه هست ولی زیر چکمه هاست
گیرم که گوش هست ولی گوشواره نیست
امشب (علی اکبر) داماد میشود
در کار خیر حاجت هیج استخاره نیست
↕
دریای شک و شبهه اگر بی کرانه هست
دعوا سر علی ست، خلافت بهانه هست
صحرای نحس، چشم به راه پیاده ها
از راه میرسید سپاه پیاده ها
این طایفه سیاستشان در دیانت است
بعد از حسن (میانه روی) هم خیانت است
از حزب باد خواهش یاری نکرده اند
با نام دین (محافظه کاری) نکرده اند
با قایق شکسته به دریا نمی زنند
شش ماهه میدهند، ولی جا نمیزنند
سرهایشان بریده شود باز برده اند
از بچگی فقط جگر شیر خورده اند
با وعده و وعید که لغزش نمیکنند
با چندتا بیانیه سازش نمیکنند
↓
از شام تا مدینه همه رو بروی او
آمد زنی جوان و شکسته به سوی او
یک زن که از تمام جهان رو گرفته بود
قدی خمیده، دست به پهلو گرفته بود
آرام گفت: آی که مادر فدای تو
من توی خیمه اشک بریزم بجای تو
دشمن همیشه وصله ی ناجور میزند
حالا برو... اگرچه دلم شور میزند
با حرف سرد، مرثیه خوانت نمیشوم
(عباس) هست، دلنگرانت نمیشوم
عباس، کوه غم، دو قدم این ور فرات
ای تا همیشه خاک دو عالم سر فرات
اطراف او اگرچه سوار و پیاده است
باید به خیمه ها برسد، قول داده است
دست بریده را بخدا باز چاره بود
با شوق رفت سمت حرم... مشک پاره بود
شاعر چگونه وصف کند این خرابه را
تیری بریده بود امان ربابه را
تیری که روی گردن یک طفل می نشست
اینجای قصه بغض پدر بیشتر شکست
این کینه ی سه شعبه چه آورده بر سرت
رنگت جرا عوض شده؟ من هیچ... مادرت...
انگشت هات را به سر زلف من ببند
کوری چشم حرمله بیدار شو ... بخند...
حالا حسین ماند و گلستان لاله ها
ما مانده ایم و تاول پای سه ساله ها
توصیف این سه ساله مرا پیر میکند
((چادر که زیر پای کسی گیر میکند...))
کف میزنند سکه پرستان لعنتی
دردش نهفته به ز طبیبان لعنتی
↕
میدان کوفه چشم به راه پیاده ها
ازبین رفته بود سپاه پیاده ها
رفتند شام تا که قیامت بپا کنند
رفتند خاک را بنظر کیمیا کنند...
.
.
زنان شهر گفتند: زن عزيز از جوان خدمتکارش کام خواسته است. دلش دوستي او را ربوده است. او در گمراهي آشکاري است. "يوسف/آيه 30"