غمگینم ...خیلی غمگین
از خودم که بین شعر مُردم
از این احساس مزخرف آبرو داری
مثل آدمی که نمیداند دردش چیست
مثل کسی که زندگیش شعر بود
بین شعر ... زندگیش را باخت!

(ماياكوفسكي)

:

:

و هرچه مي بينم هيچ جور بهتر نيست

كسي شبيه من اينقدر خاك بر سر نيست

:

كمي خودش را همرنگ با جماعت كرد

اوايلش مشكل داشت، بعد عادت كرد

عجيب از همه ي كرده اش پشيمان بود

غزل نوشت و خودش را دوباره راحت كرد

هميشه با دعوا بحث حل نخواهد شد

شبيه بچه ي آدم نشست صحبت كرد

نشست و گفت: عزيزم مرا ببخش، نرو

(مراببخش) موثر نبود، منت كرد

بلند شد برود، رفت توي لاك خودش

و توي لاك خودش بيشتر حماقت كرد

غروب، كافه ي سيد، صداي قل قل درد

نشست و بغضش را توي كافه قسمت كرد

شبيه دانه ي اسپند روي آتش بود

كسي خلاصه نفهميد كه چه مرگش بود

:

اگرچه شك اش را بر يقين گذاشته بود

از ابتدا فرض اش را بر اين گذاشته بود

كه هيچوقت گزندي به مار ها نرسد

براي پيرهنش آستين گذاشته بود

كلاغ قصه ي ما مشكلات روحي داشت

شروع قصه سرش را زمين گذاشته بود

درست از سر ((سعدي)) دلم عجيب تپيد

قرار بعدي را ((صابرين)) گذاشته بود

هميشه هم حالم از معين بهم ميخورد

و تاكسي هم از اول معين گذاشته بود

پيام داد شبي اينكه: من بدون تو ...

بجاي (مي ميرم) نقطه چين گذاشته بود

به چرخش مه و خورشيد و باد فكر نكن

به من علاقه نداري؟؟ زياد فكر نكن

:

به سمت نقطه ي پايان فيلم راهي بود

اگرچه فعل رسيدن خيال واهي بود

ميان خاطره هايش تو را بغل ميكرد

چه انتزاع عجيبي، عجب گناهي بود

روايت است: خدا پشت ميز كار خودش

زمان خلقت حوا سر دو راهي بود

و جالب است كه شيطان هنوز معتقد است

كه آفرينش ما كار اشتباهي بود

روايت است: مرا ترك ميكني يك شب

شبي كه شخصيت خوب فيلم خواهي بود

غروب، يك زن شهريوري (فلق) ميخواند

سر جنازه مردي كه تير ماهي بود ...

: