مذاکره
(مختارنامه / داوود میرباقری)
.
.
.
آنچه رخ داد را شبیه نوار
دوره میکرد دور گودالش
فرض کن زیر چکمه له شده است
فرض کن جا نیامده حالش
بعد هر خطبه داشت چک میخورد
ارتش بچه ها به دنبالش
دو قدم می دوید، می افتاد
دو قدم میل روضه خوانی داشت
پیکر پاره پاره را بوسید
دور گودال داستانی داشت
با رگ گردنش غزل می ساخت
بیشتر ((بازی زبانی)) داشت
و بجای همه لگد میخورد
بدنش را اگر سپر میکرد
لجشان بیشتر در آمده بود
با همان حال داشت سر میکرد
روی اعصابشان قدم میزد
چادرش را که سفت تر میکرد
مثل بلقیس روی محمل رفت
مثل حلاج روی دار آمد
یک تنه کوفه را بهم می ریخت
عمه ای که نترس بار آمد
داد زد: روز خوش نخواهد دید
هرکه با ((کدخدا)) کنار آمد
داد زد: قطعه قطعه مان کردید
که چرا دین ما مصادره نیست
آن وری ها به صلح خوشبین اند
هیچکس این ور محاصره نیست
حرف ما روی نیزه ها زده شد
((خون)) ما قابل مذاکره نیست...
.
.
.
زنان شهر گفتند: زن عزيز از جوان خدمتکارش کام خواسته است. دلش دوستي او را ربوده است. او در گمراهي آشکاري است. "يوسف/آيه 30"