نود و هشت ها و آبان ها
خط ریل سوادکوه موریس
حامل چکمه ی رضاخان ها
که از آغاز هم هویدا بود
به کجا می رسند پایان ها
آتش ابن خلیل می افتد
چند تا دسته بیل می افتد
روزگاری که فیل می افتد
از دماغ براهنی خوان ها
جمعی از رای خود پشیمان بود
بطری شیشه ای هراسان بود
توئیت آلبانی به تهران بود
مرگ بر بوق دور میدان ها
چندتا انقلابی بزدل
میکس سالومه و ابی و هگل
مثل چی گیر کرده داخل گل
نود و هشت ها و آبان ها
این طرف گوسفندهای جوان
آن طرف گرگ های بی دندان
این وسط انفعال خرسانان
به کجا می روند حیوان ها
گفتنی نیست، صحنه را دیدم
اتفاقا خودم پسندیدم
من خودم صبح جمعه فهمیدم
که پر از خالی اند لیوان ها
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 16:14 توسط مرتضی عابدپور لنگرودی
|
زنان شهر گفتند: زن عزيز از جوان خدمتکارش کام خواسته است. دلش دوستي او را ربوده است. او در گمراهي آشکاري است. "يوسف/آيه 30"